علاء الدوله سمنانى

38

چهل مجلس ( فارسى )

خشخاشى را وجودى هست ، اما نسبت با سعت وقت آسمان و زمين و عرش و كرسى را وجود با عدم برابر آيد . قرب و بعد را در وى وجود نماند ، قرب را قرب بعد ، و بعد را بعد قرب شود . حزن دى و سرور امروز و خوف فردا در طى وقت متلاشى گردد . اول و ابد را امروز و فردا در مقابل مجازست . سمت دوگانگى بر وى نهادند سر تفهم را . دوئى ازل و ابد را چون فقد نقد شود ، سر وحدت به صفت قهارى در تابش آيد ، نيستان هست آمده و هستان نيست شده از هست و نيست معزول آيند . » شيخ علاء الدوله در پايان نامه‌اى به عنوان مرشد خود شيخ نور الدين عبد الرحمن اسفراينى مىنويسد : « چون اينجا رسيدم كاغذ تمام شده بود و غلبات سكر ساكن نگشته ، اين غزل بىاختيار به زبان جارى چون مناسب اين حال بود نوشته آمد : مستم ز شراب عشق مستم * وز عقل عقيله جوى جَستم تا من گل عشق را بچيدم * صد خار به چشم عقل خستم از غايت نيستى چنانم * كاندر غلطم كه هيچ هستم انصاف بده دلا كه بىخود * از دام خودى چه مست جستم من كعبه و قدس مىندانم * اين مىدانم كه بت‌پرستم از همت شيخ خود سحرگاه * در غيرت حال بت‌پرستم لكن بت بت شكست باقى است * زين پس كمر وفا ببستم گر همت شيخ مست كردم * از ديدن آن‌كه بت شكستم مىگفت « علاء دوله » بادا * دامان ولايتش بدستم تا بر در كعبهء وصالش * عالى گردم اگرچه پستم شيخ علاء الدوله در مطاوى اين رساله نوشته است : « دوش كه شب بيست و هفتم رمضان بود و در حضور روحانيت مخدومى ( مقصود شيخ نور الدين عبد الرحمن اسفراينى است ) به حقيقت شب قدر بود